تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ... - و بعداز رفتنت!….

و بعداز رفتنت!….

یکشنبه 22 مرداد 1385 03:08 ق.ظ

نویسنده : سینا
ارسال شده در: نوشته های ... ،

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.

پس ازِ یك جستجوی نقره ای

در كوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب

ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

كسی حس كرد من بی تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد!

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتی مابین اشك و حسرت و تردید

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل

میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان  باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1385 03:08 ق.ظ