تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ... - بی مقدمه

بی مقدمه

شنبه 11 شهریور 1385 12:09 ب.ظ

نویسنده : غزال
ارسال شده در: شعر ،

بی مقدمه

آنقدر از اشك پرم كه می توانم تمام دریاهای جهان را سیراب كنم تا دیگر هیچ كودكی تشنه نماند.
مغزم دستور stop life را خیلی وقت است كه صادر كرده است و اكنون قلبم نیز به تسخیر تمام غصه های عالم در آمده. تحمل هیچ حرفی و هیچ حركتی را ندارم. احساس می كنم دنیا از احساس دیگر خالی شده و فقط مالامال از دروغ و مادیات شده. دیگر حتی خدا هم برای اجابت دعایی از ما انتظار اشك و آه و عبادت دارد. سراسر وجودم احساس مرگ است. و با تمام وجود می خواهم بمیرم. دلم برای خودم می سوزد كه چقدر بدبخت و غریب هستم.
برایم تازگی ها بوی اسفند حس معنوی دارد. پر از پاكی و بی ریایی است. بوی اسفند یعنی تولد یعنی تازگی یعنی درخشیدن اما برای من اسفند یعنی تركیدن غم و غصه در جلوی قلبم و انتشار حس اشك در وجودم. اما با این حال دوستش دارم این حس غریب را. چرا كه حداقل برای خودم تداعی می كند كه روزی پاك متولد شدم و برای كسی مهم بودم و حداقل محبت غریزی مادر آن زمان شامل حالم می شده است. اما چه زود غم و بدبختی جای مرا در زندگی گرفتند و درخششان بیشتر از من بود. اما به همان دلیل پر ترحم بودن و غریب بودنم بوی اسفند را دوست دارم. بی آنكه به خود بقبولانم كه بعد از آن بوی اسفند زندگیم چگونه بسانش دود شد.
تمام گریستن های من اشكهای قلبم است كه از چشمان سیاه و پر نجابت و مظلومم می تراود و هوای ابری چهره ام را بیش از پیش سنگین می كند. دلم حتی برای قلبم می سوزد كه چقدر تنهاست. چقدر قلب پاك و شفاف و آینه ای من مكدر شده به غصه و چقدر خرد شده است زیر بار عشق و محبت و دوست داشتن. اگر دست من می بود حتما قلبی از جنس سنگ الماس می ساختم تا نه كسی آن را بشكند و نه كسی بتواند آن را قیمت گذاری كند. دل.......
شب كه می شود از سرمای ظلمت آن به یاد سرمای تنهایی ام می افتم. چقدر تنها...........
دختركی با چشمان نافذ و ترشرو در سیاهی شب نشسته بر كنده ی چوب قلم در دست تنهای تنها بر ماه نظاره می كند و اشكهایش مثل ستارگان گونه هایش را كه همیشه خیس از اشك بودند را بوسه باران می كنند. اگر من جدای از آن دخترك بودم او را در آغوش خود از محبت مست می كردم و بوسه بر لبانش می زدم كه همیشه بسته است و هرگز نتوانسته آنچه را در قلب و مغز متصور می شود را بر لبهایش جاری كند و بوسه بر دستانش كه چقدر غریب و بی تكیه و پر از تردید دنیای واژه های مغزش را بر سفیدی كاغذ جاری می كند.
كاش می توانستم هرچه زودتر از این بعد زمان و مكان قدم فراتر بگذارم و به جایی برسم كه دیگر هیچ صدایی جز شرشر آب و رعد و برق برای هیجان نباشد.
می خواهم خلاص شوم از این همه دورنگی و زجر و بدبختی و بی اعتنایی........




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -