تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ... - منتظر

منتظر

شنبه 16 تیر 1386 01:07 ق.ظ

نویسنده : غزال
ارسال شده در: داستان های ... ،


منتظر

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش. نمی دونستم چطوری بهش بگم. سه سال بود ازدواج کرده بودیم.
اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد. دل تودلم نبود. وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،
بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ، حتی چای خوردنش. می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه
 و اون هنوز برنگشته...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -