تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ... - دست تقدیر

دست تقدیر

شنبه 16 تیر 1386 02:07 ق.ظ

نویسنده : غزال
ارسال شده در: داستان های ... ،

دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،
خواستگار قبلی اش. همان که برای خوشبختی او حاضر بود
با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود. دستش را روی قلبش گذاشت. خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...


***********************


فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.
حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده. دو ساله نشنید مش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید. مرد گفت:«میدونی سحر!؟ می خواستم جبران کنم!
اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید! به خاطر من زنده بمون! می خوام همه چی رو از نو بسازم. بهم یه فرصت دیگه بده.»
و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:« متأسفم! تموم کرد...»




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -