تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ... - شاید مرا دیگر نشناسی

شاید مرا دیگر نشناسی

پنجشنبه 10 آبان 1386 03:11 ق.ظ

نویسنده : غزال
ارسال شده در: نوشته های ... ،


شاید مرا دیگر نشناسی

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری، اما من تورا خوب می شناسم، ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟
گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سویش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه بدرتان کنم.
تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش خدا به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رؤیاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا گم شد ...
دوست من، همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند:
"از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از ا
ین راه بیا."
بلند شو، از دلت شروع کن، شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -