تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ...

سه شنبه 18 تیر 1387 01:07 ق.ظ

نویسنده : سینا
ارسال شده در: نوشته های ... ،
همیشه فکر می کردم مردن یعنی بار خود را از این دنیا بستن
مردن یعنی سفر کردن مردن یعنی پرواز مردن یعنی
ولی تازه فهمیدم که من سخت در اشتباهم
شعار من در زندگی همیشه این بود که
من خودم رو دوست دارم من زندگی و زنده بودن رو دوست دارم
من عاشق بودن رو دوست دارم
تو زندگیم همیشه از عشق می گفتم با اینکه تجربه اش نکرده بودم
ولی همیشه از عشق می گفتم
زندگی خیلی پستی و بلندی داره
من همیشه سوار بر اسب سپیدی با موفقیت از تمام این پستی و بلندی ها می گذشتم
تا اینکه عاشق شدم
آره بالاخره من عاشق شدم جریان عشق زندگی ام رو تغییر داد
همه جا رو همه کس رو فرشته می دیدم دنیا رو زیبا تر
تو تنهائی هام با عکس اون آرامش می گرفتم براش شعر می نوشتم
براش آواز می خوندم با گیتار شکسته ام براش آهنگ می نواختم
آهنگی پر از عشق کاری کردم تا دنیا بفهمه که عشق زمینی یعنی چی
کاری کردم تا دنیا بفهمه عشق آدمیزاد به آدمیزاد یعنی چی
خلاصه چه حس غریبی داشتم درست مثل غربیه ها
یار من یک فرشته بود اون یه چیز غریبی بود
کار من فقط پرستش بود اون آخه زندگیم بود
اون برام خیلی عزیز بود
زندگی گذشت و گذشت
من هم سوار بر امواج عشق از دنیا لذت می بردم
روزی برای آهنگ صدای اون فرشته دلم تنگ شد
خبری از اون گرفتم تا با شنیدن خبری از اون زندگیم پر رنگ تر بشه
آخه ما می خواستیم با هم زندگی کنیم
آخه ما همدیگر رو خیلی دوست داشتیم
قاصدک اومد با یک خبر از اون
بی صبرانه دویدم به سوی قاصدک
گفتم چه خبر از هال یار من
گفت : یارت خوب است
گفتم پس چرا چشمانت پر است از باران
قاصدک باران نمی شناسد آیا چیزی شده
قاصدک گفت : باران جواب درد ِ روزگار است
دلِ تو با اون است دلِ اون با دیگرون
گفتمش برو این جواب ما نبود
یار من یک فرشته است
رو به آسمون کردم از آسمون پرسیدم چه خبر از یارِ من
گفت بگذار باران ببارد
چون دلِ ما از یار تو خون است
آری دلِ اون با دیگرون است
گفتمش برو این جواب ما نبود
یار من یک فرشته است
رو به خدا کردم فریاد زدم خدایا اینها چه می گویند
من در صحرای عشق می گردم و فریاد می زنم یار من یک فرشته است
آنوقت مخلوقاتت چه می گویند
خداوند سکوتی کرد و گفت
این رسم ِ زمانه هست تو عاشق باشی و یار تو یک بیگانه
گفتم خدایا من عاشقشم
گفتم خدایا من دیوانهُ او هستم
گفت چارهُ تو مرگ است
امروز رو به خاطر بسپار و بمیر
مردن چارهُ درد عاشق هاست
گفتم امروز سی اردیبهشت است
هفتهُ دیگر یکسال بر سنم افزوده می شود
من جوانم و عاشق
گفت بمیر
درد تمام وجودم رو گرفت بی حس شدم
از چشمانم باران بارید
درد همه جانم رو فرا گرفت
و
آرام چشمانم رو بستم
آری کاکتوس در سی ام اردیبهشت جان خود را تسلیم کرد
و بر سنگ قبرش به دستور خودش نوشتند
فقط فقرا بر سر این قبر بنشینند
چون فقط فقرا بر فقرا احترام می گذارند
و تنها یک نوشته از خود باقی گذاشت
آی آدما عاشق نشوید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -