تبلیغات
و خداوند عشق را آفرید ... - .....

.....

یکشنبه 31 شهریور 1387 04:09 ق.ظ

نویسنده : غزال
ارسال شده در: نوشته های ... ،

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، جعبه ای را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه

 رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت

رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،"

خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد،

کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را

با نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این

فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌رو و

جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه

زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که

به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم

میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر

جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون

کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه..............................!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -